تبليغاتX
...Hmmm

...Hmmm


خدایا! تو وارد جزئیات نشو؛ هوای صراط را داشته باش.


+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 14:28  توسط saeed  | 


سلام آقا رضای عزیزم،

احوالات؟ اوضاع ردیفه؟ می‌بینم که باز سروصدایی راه انداخته‌ای آن‌جا. ایول بابا! کارت خیلی درست است خدایی. عجب جماعتی بود تو این صحن‌ها و دوروبر. فیلم‌هاش را دیدم از تلویزیون. خلاصه، یادت کردیم کلی. گفتم یک احوالی هم بپرسم به همین بهانه.

عجب تقارن باحالی شد امسال تولدت. خیلی حال کردم. خوشگل بود خدایی. هشت هشت هشتادوهشت. ایول! تقارن مشتی‌ای بود. شرمنده که نشد بیاییم ها. این مشغله‌های زیاد بعضن کاذب و کاروبار و تنبلی و خلاصه، همه‌ی این‌ها... نشد دیگر. ولی باور کن از این‌جا پی‌گیر قضایا بودم. دلم تنگ شده برایت.

پریروز توی آرایش‌گاه نشسته بودم، منتظر، که نوبتم بشود. روزنامه‌ی روی میزش ویژه‌نامه‌ای زده‌بود، همه‌اش در مورد تو بود و تولدت و این‌ها. کلی یادت کردم. چیزهای باحالی نوشته‌بود، چیزهای چرتی هم البته بود؛ از همین‌هایی که این بچه سوسول‌ها می نویسند که.. چه می‌دانم.. یا امام‌رضا هر روز از پس این فاصله‌های دور، دلم برای نسیم حرم‌ات پرمی‌کشد و کذا و کذا و این‌ها. یک چیز باحالش درباره‌ی ماجرای سفرت از مدینه به مرو بود. یک نقشه‌ای هم کشیده بود که مسیر را نشان می‌داد؛ از کجاها رد شده‌ای و کجاها رفته‌ای و البته این که چه‌قدر مردم هی می‌آمده‌اند از همه‌جا برای استقبال از تو. ماندم که ملت چه‌جوری، آن زمان، خبرها به‌شان می‌رسیده و با چه حس و حالی راه می‌افتاده‌اند تا فقط ببینند تو را که داری رد می‌شوی مثلن از یک جایی. دمشان گرم. آخ آخ! این‌ها را گفتم، می‌دانی یاد چی افتادم؟ البته بلاتشبیه. این یارویی که راه می‌افتد توی شهرها و دهات؛ ملت را دنبال ماشین‌اش راه می‌اندازد؛ و فکر می‌کند هاله‌ی نور دارد. نخندی! جدی می‌گویم. یارو اصلن انگار تا قبل از این که رئیس بشود، فریز‌شده، توی یک دنیای دیگری بوده. جان عزیزت یک فکری برایش بکن. بدجوری رفته روی اعصاب ملت.

چی می‌گفتم و به‌کجا رسیدم! دلم پر است از دست این‌ها آخر. هر جا را نگاه می‌کنی گند زده‌اند به مملکت. مملکتی شده خلاصه. همان دوروبر خودت را نگاه بکن. خدایی! ببین چه وضعی درست کرده‌اند برای ملت؛ چه همسایه‌هایت، چه زوار بی‌چاره. من که خودم، سال‌های نوجوانی، یکی از سرگرمی‌هام این بود که پی‌گیر کارهای ساخت و ساز خانه‌ی شما و دوروبرش بودم؛ خبر دارم که آن‌جا چه خبر است. این از ساختن صحن‌ها و زیرگذر، این از خانه‌های دوروبر، که نصفه‌ونیمه، همه‌شان شده‌اند خرابه، این از اوضاع خیابان‌های اطراف، که همیشه‌ی خدا، ماشین که هیچ، آدم هم تویش گیر می‌کند از شدت شلوغی و بی‌نظمی. ناراحت نشوی‌ها! ولی آخر این هم شد صحن، که این‌قدر قمپزش را هم درمی‌کنند. همین صحن رضوی را می‌گویم. اصلن معلوم نیست این را ساخته‌اند مثلن برای خوشگلی، یا کاربری خاصی می‌خواسته‌اند ازش، یا فقط می‌خواستند زمین اضافی را یک چیزی توش بسازند. چهارتا معمار درست و حسابی نگذاشته‌اند که اقلن یک طرح درست و حسابی برایش بدهد. هرچی این مملکت، یک زمانی، به معماری اسلامی خودش و به کاشی‌کاری و ظرافت اعجازآمیز در معماری‌اش و روح معماری‌اش می‌نازید، آبروی همه‌اش را برده‌اند. من که روم نمی‌شود؛ هنوز هم، به‌رسم گذشته‌ها، از صحن پایین‌خیابان می‌آیم داخل. خدایی ببین چه صحنی برایت ساخته‌بودند قدیمی‌ها. آدم واردش می‌شود، جگرش حال می‌آید. می‌رود توی حس. بماند!

یک چیزی بگویم یاد گذشته‌ها کنیم. چند روز پیش، با یکی از بچه‌ها خاطره‌ی آن راننده اتوبوس را می‌گفتم. یادت هست؟ همان که وقتی دور فلکه آب دور می‌زد، اتوبوسش را نگه می‌داشت، می‌آمد پایین، یک سلام و تعظیمی می‌فرستاد سمت شما. خیلی باحال بود. شرط می‌بندم که خودت هم بهش می‌خندیدی. آخ که یادش به‌خیر! بچه بودیم چقدر توی این کتابخانه‌ی خانه‌تان ول می‌گشتیم. خیلی جای ردیفی بود. خوشگل‌ساخت بود، کتاب‌های همه‌رقمی هم داشت. یادش به‌خیر. چقدر از آن دونات رضوی‌ها می‌خوردیم آن روزها. یک‌بار خواستم یه‌کم از دوناتم را به یک کفتری بدهم. یکی از این خادم‌هایت گیر داد که غیر از گندم نباید چیزی بدهی و از این حرف‌ها. منظورش این بود که بروید از آن دکه گندم بخرید. حواسش که پرت شد، کفتر را گرفتم‌اش، گذاشتم زیر لباس‌ام. خیلی خرفت و تنبل بودند. چاق هم بود آن یکی. هی وول می‌خورد زیر لباسم. تا دم در بردم‌اش. بعد یه‌کم دونات بهش دادم و ولش کردم.... ای بابا. دلم تنگ شد برایت. برای خانه‌تان. یه قراری بذار بیایم خانه‌تان؛ یه چرخی بزنیم؛ هوایی عوض کنیم. از آن عصا نقره‌ای‌ها که دست دربان‌ها بود و ملت، هی، ماچش می‌کنند یادم آمد. یکی از آن‌ها دوست داشتم داشته‌باشم همیشه.

ااای... یادش به‌خیر. شرمنده که یک چند وقتی است خبری نگرفته‌ام. زندگی سخت است دیگر. آقاجان و مامان‌جان ما می‌آیند خانه‌تان هوا‌شان را داشته‌باشی. خلاصه که ما احوال‌پرس شما هستیم از دوستان و خانواده.

الان که دارم این نامه را برایت می‌نویسم، نصفه‌شب است و چیزی نمانده به وقت مناجات‌های قبل از سحر. بچه که بودم، عشق آن پیش‌خوانی‌های اذان صبح بودم. می‌رفتم روی پشت‌بام خانه‌مان. صدا از خانه‌ی شما تا آن‌جا می‌رسید. خیلی خوب می‌خواند. غیر از آن هم که سکوت بود؛ با آن باد خنکی که هیچ جای دیگری آن طوری‌اش نیست.

سرت را درد نیاورم. باز هم تولدت مبارک. ایام به‌کام.

مخلصیم،

سعیدرضا


+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 12:58  توسط saeed  | 


این داستان در یک خیابان در یکی از محله های قدیمی شهر اتفاق می افتد که چند سالی است به واسطه عبور یک اتوبان از وسط آن، تبدیل به یک خیابان کوتاه و بن بست شده.

شب سردی است و البته در میانه ی دهه اول محرم.

خیابان رنگ و بوی عزاداری دارد. مهتابی های سفید و سبز وسط خیابان را، در تمام طول ابتدا تا انتهای آن، روشن کرده ­اند. یک باب حسینیه موقت با داربست و پارچه های برزنتی برپا شده و در و دیوارش پر است از پارچه نوشته های سیاه و سبز رایج عزاخانه ها و پرچم های یاحسین و یا ابوالفضل. "هیئت متوسلین به سقای حرم عباس"

ساعت 9 شب است حدوداً. دسته عزاداری جمع شده اند جلوی ورودی حسینیه. پنجاه نفری می شوند. بیشتر جوان و نوجوان، به اضافه چند نفری سن و سال گذشته و البته همگی مرد. هر دو حاشیه خیابان دوچندان ماشین متوقف است. توی ماشین ها و بعضاً کنار آن ها جماعتی نظاره گراند و البته اغلب زن و کودک. صدای آمپلی فایر اکوچنگ با "یک، دو، سه،..." آزمایش می شود. با صلواتی دسته جمعی دسته ی سینه زن و زنجیرزن دو ستونه می ایستند؛ و در جلویشان هفت نفر طبل زن با طبل های بزرگِ از گردن آویخته و به کمر بسته. نوحه خواندن و سینه زدن و جواب هماهنگ نوحه و البته صدای طبل.

دسته عزاداران آهسته می روند تا انتهای خیابان و بعد آهسته برمی گردند به ابتدای خیابان و دوباره و چندباره. چند نفر از خانم های مسن، کنار خیابان یا از پنجره خانه هاشان، دسته را می پایند و اشک می ریزند. صدای نوحه خوان گرفته. ریش سفیدهای دسته بین دو ستونِ سینه زن راه می روند و کوچکترها را لید می کنند. "حسین، حسین، حسین"

دو ساعتی می گذرد. دسته عزادار، که حالا جمعیتش بیشتر شده، کم کم و سینه زنان وارد حسینیه می شود و طبل زن ها دیگر نمی زنند. ماشینی چند دقیقه قبل از راه رسیده و توی حیاط یکی از خانه های نزدیک حسینیه دیگ های برنج و قیمه را پیاده کرده. بوی غذا توی خیابان پیچیده. توی ظرف های یکبار مصرف فومی، برنج با قیمه رویش، دست به دست وارد حسینیه می شود. جماعت خانم ها نرم نرم به حسینیه نزدیک می شوند برای گرفتن غذا. نوحه خوانی تمام شده و آنچه شنیده می شود: فقط صدای همهمه.

از توی حسینیه صدایی بلند می شود. صدایی دیگر. لحنش شاکی ست. چند صدا بلند می شود. صداها بالاتر می رود. زنانی که دم در حسینیه ایستاده اند یکهو پراکنده می شوند. چند نفر دست به یقه ی دو نفر دیگر از حسینیه پرتاب می شوند بیرون. چند نفر دیگر هم می آیند بیرون. سروصدا و فحش و شاخ و شانه کشیدن.

حالا دیگر همه از حسینیه خارج شده اند. جماعتی دست به یقه و دست و پای همان دونفر اند. به طرف انتهای خیابان می روند. صداها و ناسزاها بلند و زیاد به گوش می رسد. زنان به داخل ماشین ها و خانه هاشان برگشته اند و تماشا می کنند و گوش می دهند. اسم هایی صدا زده می شود. "مهدی"، "علی آقا"، "بابک، ولشون کنین". آن دو نفر فحش بیشتر می دهند. دقایقی صداها می خوابد. جماعت از انتهای خیابان بر می گردند سمت حسینیه. آن دونفر رجز می خوانند. کاپشن هایشان پاره شده و سروصورت شان پریشان و خاک و خون آلود. وعده ی تلافی می دهند. یکیشان میله ای از گوشه ای می یابد، نعره ای می زند و میله را روی هوا می چرخاند. آستین دیگری را می کشد تا سریع تر از آنجا بروند. رجز می خواند: "اگه ... دارین وایسین که الان با بچه محلام بر می گردم، ..... تون و .... می کنم". دوباره نعره ای می زند و دو نفری از خیابان خارج می شوند. "..........."، "...."، "........"

پای تک تک پنجره ها آدمی ایستاده و اتفاقات داخل خیابان را دید می زند. انگشت به دهان یا خندان یا خواب آلود. چند دقیقه ایست که از فحش خبر زیادی نیست. تنها تکه پرانی های پشت سر حریف از میدان گریخته. یک نفر دارد مردم را می خواند که به حسینیه برگردند و می گوید ماجرا تمام شده. هرکسی گوشه ای ایستاده؛ وسط خیابان اما در قوروق جوان هایی است که رگ گردن هاشان بلند شده و چشم هاشان کاسه خون است و چند نفرشان هنوز برای آن دو نفر فرار کرده شاخ و شانه می کشند. اضطراب و نگرانی در چهره بعضی ها نمایان تر است. یکی می گوید: "نباید دعوا می کردین. باید زنگ می زدین صدوده"؛ پیرمرد است. چند نفر سوار ماشین هایشان می شوند و می روند.

خیابان آرام و ساکت شده. جماعت بیشتر دوروبر حسینیه و برخی هم درون حسینیه اند. ناگهان صدایی مثل رعد از ابتدای خیابان شنیده می شود. همه نگاه ها می رود همان سمت. دسته ای مردان جوان، هر کدام چوبی یا میله ای و دو نفرهم شمشیر یا شاید قمه ی بزرگ در دست، وارد خیابان شده اند. نعره می زنند و هر چه سر راه می بینند به آن حمله می برند. دسته ی حسینیه ای ها همه به سمت انتهای خیابان پا به فرار می گذارند. دسته ی مهاجمین تمام مهتابی ها را می شکنند و با این کار سرو صدایی وحشت آور به پا می کنند. فحش ها بیشتر و بدتر می شود. کسی سر راهشان نمانده. همه به خانه ها گریخته اند. دسته ی مهاجم به حسینیه می رسد. پرچم ها و چراغ ها همه پایین می آیند. تا انتهای خیابان پیش روی ادامه می یابد. از دسته ی حسینیه ای ها خبری نیست. مثل بولدوزر هر چیزی توی راه شان است از بین می برند. بعضی هاشان به آینه و شیشه های ماشین ها هم رحم نمی کنند. فحش ها و رجز ها زیاد است و لحنی فاتحانه دارد. دسته ی مهاجمین گشتی توی خیابان می زنند و چند فحش دیگر.

صبح سردی است. باد سردی هم می وزد. خیابان آرام و بی صداست؛ و خش خش جاروی دسته دار سوپور نارنجی پوش که خرده شیشه ها را از روی زمین جارو می کند.


+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 21:3  توسط saeed  | 

 

فنی پر از خاطره است. فنی خودِ خاطره است. تو هم حتما خاطره ای داری از فنی.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 13:4  توسط saeed  | 

 

گزارشگر: (( بینندگان عزیز! همونطور که ملاحظه می کنید اینجا اتوبان چمران هست. حوالی ساعت ده و نیم، یعنی حدوداً نیم ساعت پیش، تصادفی بین چندین خودرو در این محل رخ داده. جزئیات این حادثه رو برای شما گزارش خواهیم کرد. با ما همراه باشید...))

 

گزارشگر: ((... بله بینندگان عزیز؛ همونطور که می بینید، با اینکه یک ساعت از حادثه گذشته، ماشین آمبولانس همین الان راه افتاد و مصدومان رو منتقل کرد به سمت مراکز درمانی...))

 

شاهد1: ((... آقا من خودم اینجا بودم؛ اجازه بده آقا؛ من از نزدیک دیدم چی شد؛ اون زانتیاهِ با چنان سرعتی می اومد که؛ من که کی گم دویست تا حداقل اش بود؛ اصلاً ماشین رو زمین نبود آقا؛ داش پرواز می کرد؛ یهو گِرف سمت این نرده ها چپ کرد اومد وسط اتوبان؛ پُش سرش اَم هَف هَش تا ماشین خوردن به هم؛ آره آقا، اقلاً دویست تا سرعت اش بود؛ تازه اینکه چیزی نیست آقا؛ داماد ما تعریف می کرد هفته ی پیش تو جاده ی چالوس... ))

 

شاهد2: ((... من راننده ی پراید سفید رنج هستم که بعد از واژجون شدن زانتیا و پراید جلوییِ من برخورد کرد به زانتیا و من ترمز کردم، آمّا ناجهانی بود و ما به هم برخورد کردیم و از پشت سر هم حدوداً چهار، پنج تا ماشین زدند به من... ))

 

پلیس: ((... حدود ساعت ده امشب در محلی که ملاحظه می کنید بیش از شش دستگاه خودروی سواری با هم برخورد کردند. همکاران من در نیروی محترم انتظامی و پلیس صدو ده، پس از اطلاع به سرعت به محل حادثه اعزام و تحقیقات برای علت حادثه صورت گرفت؛ به علت بی احتیاطی راننده ی زانتیا و انحراف به چپ، دچار واژگونی و به دنبال آن خودروهای پشت سر به یکدیگر برخورد کردند. همکاران من ...))

 

گزارشگر: ((... بله بینندگان عزیز؛ ملاحظه کردید که بی احتیاطی یک راننده چطور باعث تصادف به این بزرگی شده و چندین خودروی سواری به هم برخورد کردند. راننده ی زانتیا هم همونطور که دیدید به بیمارستان منتقل شد. از هَمتون خواهش می کنم احتیاط کنید، با دقت بیشتر، و صبر و حوصله داشته باشید. دیر رسیدن بهتر از نرسیدنه و می تونیم با سرعت کمتر، امنیت رانندگی رو برای خودمون و همشهریانمون تامین کنیم....))

 

 

... باورکردنی نیست؛ اینکه گزارشی پانزده دقیقه ای از یک حادثه ی تصادف که تو یکی از اتوبان های شهر اتفاق افتاده، از تلویزیون پخش بشود و هیچ اطلاع دقیقی از زمان و مکان حادثه و علت رخدادن آن و تعداد آسیب دیده ها  نتوان بدست آورد؛ و نه حتی از تعداد دقیق خودروهایی که به هم برخورد کرده اند...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 13:23  توسط saeed  | 

 

تمام این هفت سال؛ هر روز (بجز البته روزهای تعطیل)؛ روزی دو بار از جلوی خانه­ تان، گردن­کشان گذر می ­کنم. یک بار روی به راست دارم و در برگشت نگاهم به چپ است. سری بلند می ­کنم تا شاید رفتنت از این سمت حیاط به آن طرف را، گرچه برای لحظه­ ای ... و یا صدای آوازت را از توی ایوان، در بینهایت دمی ... یا (در اوج خوش قسمتی) بوی عِطرت را نفسی مهمان ناخوانده باشم ..... تمام این هفت سال نبودی اما....

خونَتونو عوض کردین؟؟......


+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 15:4  توسط saeed  | 

 

روي شكم دراز كشيده بود. دست چپ زير چانه اش بود، طوري كه چانه اش جمع شده و فك اش فشرده مي شد. دست راست اش را كه روي زمين كنار بالش رها شده بود زير چانه اش گرفت و دست چپ را -به مانند حالت قبل دست راست- روي زمين ول كرد. چند لحظه اي به همين حالت ماند. دست راست را از زير چانه بيرون كشيد و همان جاي قبلي گذاشت. حالا چانه اش روي بالش افتاده بود و دو دست اش در دو طرف آن.

چانه اش را احساس كرد. كمي انگار به داخل فشرده شده بود. سرش را آورد بالا، طوري كه تكيه بر بالش نداشت. دهانش را باز كرد و فك اش را دو سه بار جلو و عقب كرد. بعد چند لحظه اي آن را جلو نگه داشت. عضلات پشت گردن اش كم كم خسته مي شدند. طرف راست صورت اش را گذاشت روي بالش. دستانش هنوز دو طرف بالش بودند. خستگي عضلات گردن كمي بر طرف شده بود. سرش را برگرداند و سمت چپ صورت اش را روي بالش گذاشت. بعد از چند لحظه دوباره سرش را بالا آورد. كمي به همين حالت ماند. عضلات گردن اش اين بار زودتر خسته شدند. پيشاني اش را روي بالش گذاشت. اما بالش آنقدرها نرم نبود و نمي شد اين حالت را زياد ادامه داد. تكان اساسي اي به خودش داد و روي پهلوي راست اش دراز كشيد. دست راست اش به سمت جلو دراز شده بود. پاهايش را صاف و در راستاي بدن اش روي هم گذاشته بود. دست چپ اش را هم سيخ شده به ران چپ گرفته بود. دقيقه اي اينگونه گذشت. بعد تمام بدن را چرخاند و همان حالت درازكش را روي پهلوي چپ اش پياده كرد. اينطوري ساعت روي ميز كنار تخت را هم مي توانست ببيند. بیست و سه و سی و دو را نشان مي داد.

برگشت و اين بار به پشت دراز شد. پاهايش را روي زمين رها كرد و دست ها را به موازات پاهايش قرار داد. كمي خارش توي گوش راست اش حس كرد. انگشت كوچك دست راست را فرو كرد توي گوش اش. كمي آن را خاراند و بعد دست اش را روي زمين گذاشت. آن وقت دست چپ اش را بالا آورد و انگشت كوچيكه را برد توي گوش چپ اش و آن را هم خاراند و دو باره روي زمين در جاي قبلي گذاشت. چشمانش را بست. گوش راست اش باز حس خارش داشت. تحويل اش نگرفت....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 22:36  توسط saeed  | 


تمام جثه ي نحيف پسر بچه از آن دستش آويزان بود که توي دست پدرش سفت گير کرده بود. ناي جمع کردن لب و لوچه اش را نداشت. پاهايش –بجاي گام برداشتن- روي زمين کشيده مي شدند. چند قدمي بيشتر تا مهدکودک راه نمانده بود. کوله پشتي اي بزرگ تر و سنگين تر از خودش به پشت داشت –بايد پر از خوراکي و اسباب بازي و مدادرنگي باشد-. نگاهش به پسر بچه دیگری افتاد که از آن طرف خيابان دست در دست مادرش داشت مي آمد سمت مهد. لبخند بي حالي روي صورتش آمد و آب از گوشه ي لبش چکيد –هم بازي مهد ش بود-

پدر: (( آره حميد جان... پسرم... اين حرفايي که بت زدم، آقاي خدا بيامرزم ام به من مي گفت. ولي ما اون موقع بچه بوديم؛ نمي فهميديم؛ الان زمونه عوض شده، تو ديکه بزرگ شدي حميد جان...))



+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 12:4  توسط saeed  | 

 

"نسبت دانشگاه تهران به دانشگاه شریف مثل نسبت یک مجتمع بزرگ صنعتی به یک کارگاه تولیدی است که در این کارگاه کوچک با تلاش شبانه روزی کالاهایی با کیفیت صادراتی تولید می شود."


حالا انصافا این جمله قصار ما قشنگ تر بود یا آن هایی که روی بیلبورد های چند ده متری کنار اتوبان ها نوشته شده؟؟!!

اینجا خوابگاه خیلی بی سرو صداست، برعکس آنجا!! یادش بخیر آن کامپیوتری که سال اول توی اتاقمان صدای تراکتور می داد؛ یاد راننده تراکتور هم بخیر....

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 13:10  توسط saeed  | 

 

نقل است که در گذشته تمام خشکی های عالم به هم چسبیده بودند و تکه خشکی ای واحد ساخته بودند که هیچ درز و سوراخی به آن راه پیدا نکرده بود و ملت آن زمان هم از این رو جایی برای شنا کردن نداشتند و شنا کردن نمیدانستند.

روزی از روزها، عدل در همان روزی که در برنامه ی خداوندی مقرر بود قاره ی آمریکا از آسیا جدا بشود و برود سر جای خودش، "مایا" که یکی از پسران امپراطور خشکی ها بود، همراه خانم اش رفته بودند به رشته کوههای راکی از جهت شکار دایناسور. فرمان خداوندی یکهو در قالب رعد و برق پایین آمد و استثنائا این بار درست خورد به هدف و خشکی شکافته شد و ... مایا خان ماند تو خشکیِ اینور. خبر به پدر و خانواده ی مایا که آن طرف ( توی آسیای کنونی) زندگی می کردند رسید. پدر مایا سریع خودش را رساند به محل حادثه و چون نمی خواست ولیعهدش را به همین راحتی از دست بدهد، از آن طرف خشکی هی صدا می زد: (( مایا جان، بابا، دستتِ دراز کن،.... بپر اینور پسرم،... بپپپپپپپررررر، ....))

ولی مایا از آب که تا آن روز به چشم ندیده بودش می ترسید و از جایش تکان نمی خورد. خلاصه فرجی حاصل نشد و همینطور پدر و پسر از هم دور شدند تا جایی که دیگر صدایشان هم به صدا نمی رسید و بابای مایا هم بی فایده ضجه می زد: (( نه­ه­ه­ه... ماااایاااا.... نه­ه­ه­ه­ه.... پسرم......)) ...

بعد از آن حادثه ی اندوهناک مایا و خانم اش که در آن تکه ی خشکی تنها مانده بودند، کوچ کردند به سمت مکزیک و در آنجا قوم و قبیله ی "مایا" را پایه گذاری کردند که بعدها تبدیل به یکی از بزرگترین تمدن های بشزی شد.اما نقل شده که این قوم در اعتقاداتشان آب را خدایی خبیث می شمرند که الهه ی خاک را قربانی کرد تا خود فرمانروای عالم شود؛ و قوم مایا هر سال در سالگرد آن حادثه هفت روز متوالی هر روز هفت نفر را پرت می کردند توی "اوشن"* از جهت خوابیدن خشم خدایی که قربانی می طلبد.

به این ترتیب سالیانه چهل و نه نفر به این شکل در آب غرق می شوند و بالغ بر یکصد هزار نفر هم به این خاطر که شنا بلد نیستند و بیخود می زنند به آب..... آمار وحشتناکی ست... صد هزار و چهل و نه نفر در سال.... بروید شنا یاد بگیرید، لازم می شود.

 

* اوشن: Ocean ، او+ شن. او: آب. شن: پسوند به معنای جا و محل( مثل گلشن)- نقل از کلاس آزمدارمخ!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 21:58  توسط saeed  |