تبليغاتX
...Hmmm

...Hmmm


طوفان داشت حالی به شمال‌شرق آمریکا می‌داد. تنه‌اش به تن ما هم خورد. هر چه نشستم جلوی پنجره فقط باران را دیدم که با همه‌ی جدیتی که داشت، دست زلالش را به دست باد سرگردان داده بود و مدام به در و پنچره و طاق ایوان می‌خورد. اولش گفتم خیالی نیست؛ باران چیزهایی را با خودش می‌شوید و می‌برد که قرار بود تا فردا یا چند روز بعدش به‌یادم باشند: خاک روی برگ‌های شمعدانی یا تار عنکبوتی که گوشه‌ی پنجره نشسته. اما من نشسته و او با انبری که دندان عقل می‌کشد دست برده به خاطراتی که به چشمش لق می‌زند و بی‌بی‌حسی یک‌به‌یک از جا درشان می‌آورَد و توی گردابی که بر سر آب‌روی وسط چهارراه به راه انداخته رهاشان می‌کند. از درد جراحیِ بی‌بی‌هوشی حسی نمانده و پوچ به جای هوش نشسته که مگر خاطره‌ای در چاله‌اش بروید باز.


+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم شهریور 1390ساعت 19:14  توسط سعید  | 


- چرا این‌جوری هستی آخه؟
- حالم خوش نیست، نگران نباش.


+ نوشته شده در  جمعه هفتم مرداد 1390ساعت 22:0  توسط سعید  | 


به حساب خودتان برسید قبل از آن‌ که معلوم شود حساب‌وکتابی درکار نیست.


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت 19:0  توسط سعید  | 


دیوار آسمان‌خراش را نشانه کرده‌بودم تا ببینم ابر بزرگ از جایش تکان می‌خورد یا نه. دیدم سرگردان است و به‌خودش می‌پیچد. نگاهش کردم و گفتم خوب بگو. همه‌ی حرف‌هایش را بارید. شب دیدم رخ‌ش را گشوده و باد می‌خورَد؛ که می‌داند، شاید سوت هم می‌زد.


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390ساعت 11:15  توسط سعید  | 


غرقه در حس زلال کنار دل‌پذیرش، تصلصل نازک جنبنده‌ی گوش‌واره‌ا‌ش، به تلقین و با شیرین‌زبانی، صداقت‌پیشه‌ی ته دلم را به اقرار می‌گیرد:
«تسلسل بایدت
تسلسل بایدت ...»‏


+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390ساعت 12:2  توسط سعید  | 


برادران کنترل-آ-دیلیت دست‌ به دست هم داده‌اند تا نگذارند امشب من این‌جا را چندخطی به‌روز کنم. پس اگر این نبشته ازقضا این‌جا باقی ماند، بدانید که از سر همت جناب آن‌دوی تردست است.


+ نوشته شده در  سه شنبه دهم خرداد 1390ساعت 10:52  توسط سعید  | 


آمده است محض خاطر خیسِ باران. بهار را می‌گویم. آمده است چند‌تا رنگین‌کمان خوشگل هوا کند و یک صبحی بنشیند به چهچهه‌ی سهره‌ی کاکل‌قرمز گوش بدهد و شب، مست از بوی باغ‌چه، سبزِ کشیده‌ی سرو را رقصان مهمان رویایش کند. باغ را چه‌‌یاد و چه‌باک از این ناگزیرِ زود که خشک و فسرده زیر برف، فقط رعشه و دل‌تنگی برایش می‌ماند.


+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 12:20  توسط سعید  | 


پسرش می‌گوید نودوهفت، اما خودش تا این را می‌شنود چشمانش گرد می‌شود و ابرو بالا می‌دهد یعنی‌که پرت‌وپلا نگو پسره‌ی حواس‌پرت؛ و من این‌طور خیال می‌کنم چون "پ"های پیرمرد دل‌بر است و نمکین؛ و خودش تصحیح می‌کند که:"صدوپنج. تولد به‌سال یک‌هزارودویست‌وهشتادوچار."‏؛ و پسر که خودش باید هفتاد را گذرانده باشد ابرو بالا می‌دهد یعنی‌که چی‌ بگم واللا، و ابروهای من بالا می‌رود چون با خودم می‌گویم که فکر کن! قبل از جنگ اول جهانی حتی.‏‏
به پیرمرد پدر می‌گویم که "پدرجان! به ما همیشه گفتن که دنیا دوروزه، شما ولی فک کنم تازه از چرت بعد از ناهار روز سوم بیدار شدین" و پیرمردِ پسر لب‌خندی می‌زند و پیرمرد پدر، هم‌آن‌جور تکیه‌داده‌به‌پشتی و به‌جلو‌کوژشده، نگاه از تسبیح بالا نمی‌آورد و سوت پس‌زمینه‌ای از جنس سبحانللا از بین‌ لبانش شنیده می‌شود.‏‏ ازش می‌پرسم از زندگی چی فهمیده و سرش را می‌آورد بالا، به‌چشمانم خیره می‌شود و لب‌خندی تحویلم می‌دهد. پلک‌های چروکیده‌اش بر هم می‌آید و دوباره نگاهش سمت تسبیح و دستانش می‌خزد.‏‏
لختی که می‌گذرد، لیوان چای با نعلبکی توی دستم؛ سرش را آرام بالا می‌کشد و می‌گوید: "با آن که از وی غایبم... وز می چو حافظ تایبم... در مجلس روحانیون گه‌گاه جامی می‌زنم" و دوباره لب‌خندی؛ و چندلحظه‌ بعد: "گفتی که حافظ.... این‌همه رنگ‌ و خیال چیست؟.... نقش غلط مبین که همان لوح ساده‌ایم."
پیرمرد پدر کم‌کمک دارد گرم می‌شود.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم بهمن 1389ساعت 23:0  توسط سعید  | 


بی‌که خواب برف دیده باشم، صبح دیدم برف نشسته.
ابر سیاه کار را گذاشته بود و پشت زده بود به دیوار مغرب، چپق‌ش را دود می‌کرد.‏ وسواس افتاده بود به‌جانش؛ زیرچشمی باد را می‌پایید که برف را روی ستون‌ها و لبه‌ی بام می‌فرساید.‏‏
خورشید جمله‌ی گنگی را چندبار تکرار کرد؛ ابر پیر حواسش نبود. خوب که خستگی گرفت دست برد به زانویش که برخیزد، نگاهش افتاد به بالا و دید که خورشید رفته.‏
روزها کوتاه شده.‏


+ نوشته شده در  شنبه ششم آذر 1389ساعت 15:43  توسط سعید  | 


شکست که خوردی کار آسان می‌شود؛ هیچ نمی‌دانستم به‌این آسانی است.‏


پیرمرد و دریا، ارنست همینگوی، نجف دریابندری‏

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم آبان 1389ساعت 4:48  توسط سعید  |