تبليغاتX
...Hmmm - توفان

...Hmmm


طوفان داشت حالی به شمال‌شرق آمریکا می‌داد. تنه‌اش به تن ما هم خورد. هر چه نشستم جلوی پنجره فقط باران را دیدم که با همه‌ی جدیتی که داشت، دست زلالش را به دست باد سرگردان داده بود و مدام به در و پنچره و طاق ایوان می‌خورد. اولش گفتم خیالی نیست؛ باران چیزهایی را با خودش می‌شوید و می‌برد که قرار بود تا فردا یا چند روز بعدش به‌یادم باشند: خاک روی برگ‌های شمعدانی یا تار عنکبوتی که گوشه‌ی پنجره نشسته. اما من نشسته و او با انبری که دندان عقل می‌کشد دست برده به خاطراتی که به چشمش لق می‌زند و بی‌بی‌حسی یک‌به‌یک از جا درشان می‌آورَد و توی گردابی که بر سر آب‌روی وسط چهارراه به راه انداخته رهاشان می‌کند. از درد جراحیِ بی‌بی‌هوشی حسی نمانده و پوچ به جای هوش نشسته که مگر خاطره‌ای در چاله‌اش بروید باز.


+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم شهریور 1390ساعت 19:14  توسط سعید  |